در چند وقت اخیر عمده مطالب بشیرنذیر و برخی دیگر از پایگاه های وب نویسان بهبهاین به مساله ی بزرگداشت "استاد تقی آصفی" اختصاص داده شده بود و در همین رابطه و در نقد روندی که عمده ی پایگاه ها در پیش گرفته اند،دوست و همکار عزیزمان آقای فرزاد صدری در وبلاگ "صفای بهبهان" مطلبی با عنوان "شهدای مدرسه پیروز،دکتر آصفی و کاهش تولید خرما هر یک مهم تر از دیگری"وارد کرده اند که این مطلب را در ادامه میتوانید مشاهده بفرمایید: امروز چهارم آبان مصادف با سالروز حمله موشکی رژیم بعثی عراق به مدرسه راهنمایی شهدای پیروز است. هیچ وقت فراموش نمی کنم ساعت کمی از 5 عصر گذشته بود و سراسیمه به اتاق می رفتم که برنامه کودک و نوجوان را از دست ندهم ناگهان صدای انفجاری مهیب دلم را خالی کرد و ساعتی بعد فهمیدیم دانش آموزان زیادی از امروز دیگر هیچگاه برنامه کودک و نوجوان را نخواهند دید و هیچ گاه متوجه نخواهند شد سرانجام « مهاجران » به کجا می انجامد و روزهای پس از بمباران بود که در مدرسه سینه می زدیم و می خواندیم: این مدرسه راهنمایی پیروز است، یا قلتگاه و مسلخ دانش آموز است... در آن مدرسه که نوساز هم بود و به همین دلیل کشته های کمتراز حد معمول هم داد (71دانشآموز و چهار معلم به شهادت رسيدند) دوستان زیادی از دوران دبستان داشتم که شاید شهید رحمانی شاخص ترین آنها بود هم او که مبصر کلاس سوم دبستانمان بوداتفاقا یکی از این شهداء برادر همین مهندس قناطیر خودمان بود،روحشان شاد. دلم می خواست در سالروز این حمله وحشیانه یک متن ادبی بنویسم اما فکر کردم دوستان خوبی که قلم بهتری از من دارند زحمت آن را کشیده اند ولی وقتی صبح امروز به وبلاگ دوستان سر زدم دریغ از یک کلمه!حتی مهندس قناطیر هم یادی از برادر نکرد و از آخرین لحظه های زندگی او نگفت. متأسفانه از یک سال پیش در وبلاگ دوستانم حرف از معلم بزرگ و دوست داشتنی « تقی آصفی » عزیز است. کسی که سزاوار ستایش و همایش است اما متأسفانه اعلام کنم که وبلاگ های برخی دوستان به صورت زنجیره ای در این مدت به این شاعر و معلم دوست داشتنی پرداختند، مدت ها در خصوص بیماری و تنهایی او، بعد بحث همایش تجلیل از ایشان بعد خود همایش و حواشی آن و حالا نقد همایش! به راستی آصفی با تمام بزرگی اش چقدر ظرفیت دارد؟ چقدر ضروری است ساعت ها و روزها در وبلاگ های بسیاری از دوستان فرهیخته به او پرداخته شود؟ از سالروز حمله موشکی به مدرسه پیروز که بگذریم (بحث نصب یادمان این مدرسه هم البته بود) این روزها برداشت خرما در بهبهان آغاز شده، خرمای بهبهان کاهش تولید داشته و دلیل آن هم گرد و غبارها بوده، از کاهش تولید خرما اما بحث مهم تر بسته بندی این یگانه محصول ممتاز بهبهان است. خرمای بهبهان هم به دلیل کیفیت پایین بسته بندی راهی به بازارهای منطقه حتی صادرات آن گونه که شایسته است ندارد. باغات خرمای ما سنتی و قدیمی است، نخل ها مسن است و بازسازی نشدند، تکنولوژی در باغات خرما نداریم، خرما یک محصول ارگانیک است اما کسی به این مسأله توجه ندارد، بحث فرآوری خرما بحثی است که هم می تواند اشتغالزایی کند و هم برای شهر رونق اقتصادی داشته باشد. قیمت خرما در بهبهان و (کلاً ایران) بالاتر از قیمت خرما در بازارهای جهانی است به راستی چرا نسبت به این محصول بی تفاوت نشسته ایم. مهدی غضنفری (وزیر بازرگانی فعلی) زمانی تعریف می کرد در زمان وزارت آل اسحاق در دولت اصلاحات به عربستان رفتیم آنجا یک جعبه چرمی جلو ما گذاشتند که قفل هم داشت، وزیر نگران بود که یک وقت شمش طلا در این جعبه ها نباشد باعث آبرو ریزی ما شود خلاصه با هزار ترفند در وسط جلسه درب صندوق را بازمی کنند که ببینند چیست با کمال تعجب می بینند خرما است! آن هم چه خرمای بدی اما در چه جعبه ی زیبایی! و حالا ما نشسته ایم و هنوز داغدار استاد آصفی هستیم الحق که بهبهانی جماعت رها نمی کند این سنت را .... و امیدوارم دوستان عزیزم علی الخصوص صادق عزیز ناراحت نشده باشند که بزرگداشت را کم ترین کار برای آصفی می دانم اما زندگی جریان دارد باید داشته باشد والبته بهبهان هزار و یک درد دیگر دارد که درد اداره فرهنگ و ارشاد هم یکی از آن هاست!
دوستان گرامی بنا به تحقیقات اساتید ومحققان عالم در علوم حدیث و روایات رابطه ای بین آبادان و قزوین پیدا شده که بسیار مستند و جالب و خواندنی میباشد. لذا همگی شما را به خواندن این اکتشافات در سایت زیرمسرانه تشویق و دعوت مینمایم
از حسن نظر همه دوستان خصوصا بزرگمنشی آقا صادق بسیار متشکرم /متشکر از این جهت که اجازه دادید فضای نقد و گفتمان بدون هیچ جنجال و حاشیه ای پویا بماند/جرج برنارد شاو حکایت جالبی از متقدان بی عمل تعریف می کند که برای شروع بحث دوست دارم این حکایت را روایت کنم/برنارد شاو می نویسد: روزی مردی داخل چاله ای افتاد و بسيار دردش آمد ...
یک روحانی او را دید و گفت :حتما گناهی انجام داده ای!
یک دانشمند عمق چاله و رطوبت خاک آن را اندازه گرفت!
یک روزنامه نگار در مورد دردهایش با او مصاحبه کرد!
یک یوگيست به او گفت : این چاله و همچنين دردت فقط در ذهن تو هستند در واقعيت وجود ندارند!!!
یک پزشک برای او دو قرص آسپرین پایين انداخت!
یک پرستار کنار چاله ایستاد و با او گریه کرد!
یک روانشناس او را تحریک کرد تا دلایلی را که پدر و مادرش او را آماده افتادن به داخل چاله کرده بودند پيدا کند!
یک تقویت کننده فکر او را نصيحت کرد که : خواستن توانستن است!
یک فرد خوشبين به او گفت : ممکن بود یکی از پاهات رو بشکنی!!!
سپس فرد بیسوادی گذشت و دست او را گرفت و او را از چاله بيرون آورد...!
ببخشید هر چه می نویسم جواب می دهد نظر وارد شده خیلی طولانی است!/می توانید ادامه مطلب را در بخش نظرات صفای بهبهان بخوانید
فکر کنم نظر فرزاد خیلی خیلی جالب بود و پاسخ دوستانی که سوالاتشون بی جواب بود رو داد !!!
سوالات من ! شما و دوستی که این مطلب رو نوشته بود ...
من اگه جای تو بودم اول به این فکر میکردم که چرا دیگران این اجازه رو به خودشون میدن که همچین مطلبی بنویسین ، بعد به این فکر میکنم که نقد یعنی همین و منم بعضی وقت ها این کار رو کردم ... پس به دل نگیر آقا صادق
چکامه ای از بانو سيمين بهبهاني در سایت بهبهان آزاد گزاشته شده و همگی شما را به خواندن آن دعوت میکنم http://freebehbahan.ning.com http://freebehbahan.ning.com