به قلم:مینو آصفی ((و اینک "خیالت تا امی" و یکی دیگر از تلواسه داران شعر محلی بهبهان))
داستان،داستان عاشقی است و شیدایی و شوریدگی سر و شوریده دلی و به قول خودش "کِلو گری"...
علت نوشتن این چند جمله ی کوتاه،خواندن و شیفته شدن با شعرهایی بود که روزگار پاک شهرم را به یادم می آورد؛چون:
شهر من همان شهریست که در کوچه پس کوچه هایش هنوز بوی "آش یِکووه"،"بلبل دَسی" و "نون تیری" می آید؛چون شهر من همانجاست که زادگاه کسانیست که قلب و روحشان برایش می تپد...
چون بهبهان من آنجاییست که "عباس سلطانی"،مرد بی ادعای سوخته دل و نغز گو و شیرین سخن،بی آنکه پدر و مادری بهبهانی داشته باشد،دلش برای بهبهان می تپد و چشمش برای ارگان پر اشک می شود.
شهر من،شهرک خوبیست که هنوز مردمانش با فرزندان برومندشان از عناصر پاک نهاد و یاد آوران زبان خویش می گویند.چون هنوز لالایی کودکان شهر من از شوریدگی بهبهان است و چون هنوز "داداها" و "بَبّه ها" در شهر من قدم می زندد.
سلطانی عزیز!
کتاب تو،همچون کتاب حافظ و سعدی و فردوسی یکی دو روزیست که کتابخانه ی خانه ی ما را رنگین نموده و چنان ولوله ای در ما به راه انداخته بود که همه ی اهالی خانه را بیدار نگاه داشته بود و تا پاسی از شب،دلمان لرزید برای کلمات ناب و زیبایی که شما در دل گویه هاتان آورده بودید.
خوشحالم که شما را هم ردیف دوستان شاعری بنامم که روزگاری نامی داشتند و اینک به لطف ایزد پاک،دوباره نامشان و قلمشان با گوش دل مردم آشنا گشته.
لطایف و ظرایف موجود در شعر شما را نمی توان با شاعران پیشین مقایسه نمود،چون سیاق نوشتار و گفتارش با بقیه متفاوت بود.همیشه می گویم،خوشحالم در شهری روزگار می گذرانم که دوستانی چون استاد سلطانی،از کسان گمنامی یاد می کنند که در خاطرات دور مردم هستند،ولی کسی از آنان یادی نمی کند،چون "نکیسا"،"فتی"،شنبه"،"لوطی صادق"،"الله وردی" و...
و نمیتوان در این میان از زحمات "دکتر سعید محمد حسنی" یادی نکرد که همراه و یار جناب سلطانی عزیز بوده و اینک در ویرایش کتاب،یاری گر دوست دیرینه اش بوده است...
و می گویم:
هرچند دیر،اما زمانی کتاب زیبایتان به دستمان رسید که چند زمانی بود که منتظر کاری در خور بزرگی و عظمت ارگانیان و زیبایی گویش خودمان بودیم.
دست مریزاد به این طبع رسا و همت خستگی ناپذیرتان...
من نیز تلاش عباس سلطانی و هنر نابش در سرودن شعر بهبهانی را ارج می گذارم/کتاب ایشان را ندیده ام و اگر هم می دیدم نمی توانستم بخوانم! استعداد ضعیفی در بهبهانی خواندن دارم با شیرازی ها نیز وقتی شعر شیرازی به من می دهند همین مشکل را دارم/اما شعر های محلی عباس سلطانی واقعا زیبا سروده شده اند،یادش بخیر فریدون سه دهی همیشه اشعارش را برایم می خواند و هر دو لذت می بردیم/سلطانی مدت ها شیراز بود اما متاسفانه شماره تلفنی از او نداشتم نمی دانم الآن هست یا نه /من نیز دوست دارم با او گفت و گوی مفصلی داشته باشم به خیالت که خیالت ا خیالم می شو/ البته اگر اشتباه نکرده باشم اما این شعر او معرکه است(راستش چون من مدت ها با حسن تجلی و فریدون سه دهی بودم نمی دانم شاید هم این مصرع را آنها یا استاد مرتب گفته باشند)! ولی به نظرم از سلطانی عزیز باشد به هر حال همیشه در فکر او هستم
سلام ورور کتاب اقای سلطانی اتفاق مبارک و میمونی درشعر بهبهانی است که دومین اثر در سومین نسل بهبهانی سرایی محسوب می شود. امید که مورد توجه و خوانش اهل فن قرار بگیرد
درود بر فرزاد صدری عزیز و میثم بزرگوار استاد سلطانی بزرگ ثابت کرد که هرچند دیر،اما میتوان کیفیت را فدای زمان و کمیت نکرد و کاری را ارائه داد که مقبولیت عام داشته باشد. "خیالت تا امی" تا همیشه برای بهبهان بهبهانی ها بعنوان یک اثر جاویدان به ثبت رسید. درود بر استاد سلطانی عزیز و یار همیشه همراهش دکتر "سعید محمد حسنی" همیشه عزیز...
با درود به همه شما از شناختن یکی دیگر از فرهیختگان شهرم بسیار خوشحالم. و از شما برای معرفی ایشان سپاسگزارم. امید است که به این کار ادامه داده و دیگر فرهیختگتن شهرمان را معرفی کنید. شاید این برای شماهایی که مفتخر به زندگی در بهبهان هستید آنچنان ننماید ولی برای ماهایی که در این سوی آبها هستم بسیار ارزنده و قابل ستایش است. راستی این بخش از نوشته ات " شهر من همان شهریست که در کوچه پس کوچه هایش هنوز بوی "آش یِکووه"،"بلبل دَسی" و "نون تیری" می آید؛چون شهر من همانجاست که زادگاه کسانیست که قلب و روحشان برایش می تپد..." و با بوی "نون تیری" به قول اینجایی ها "Homesick " شدم