با درود های بی پایان. دوست گرامی بقول معروف زبیده گفتی و کردی کبابم. بدون اغراق اشک در چشمهایم آورد. بهر روی دیدن این تصاویر زیبا لذت بخش است . سپاس از کار زیبایتان.
کلیپی در بهبهان آزاد گذاشته ان که دیدن آنرا به همه توصیه میکنم. http://freebehbahan.ning.com
اکنون مدتی است که به تهران بازگشته ام... و همان هنگام که از فراز ابرهای سیاه ناباران زا محصول خودروهای وطنی دودزا فرود می آمدیم فراموشی من آغازیدن گرفت. خیلی زود عکس رنگی سه در چهار فلکه ی جوانمردی جای خودر با تصویر سیاه و سپید عظیم میدان آزادی عوض نکرد چر ا که فرصتی نداشت و زیر آن مدفون گشت ... و پس از دو روز همه چیز رفته بود. از یاد رفته بود و باز من همان شدم که بودم... تا این که روزی با دوستان باب خویش سوار بر مرکبی کپل از اریکه ی ایرانیان و پس از به جا آوردن جشنواره ی فیلم فجر باز می گشتیم. همه دوستان کیفشان کوک بود از آن فیلم آبکی و من در دل به حال آنان می گریستم. کلاهی بس گشاد به سرم رفته بود چر اکه به جای ملک سلیمان دموکراسی تو روز روشن را تماشا کرده بودم... اما در راه سر یک چهار راه پسرکی را دیدم که گل می فروخت و اصلا ارزان نمی فروخت. او گل نرگس می فروخت... و خیال من دوباره بال زد به سوی نرگس زار های بهبهان. انگار نه انگار که فیلمی بسان خس و یا خاشاک دیده ام ! اما امروز گفتم که دلم تنگ شده و سری به پایگاه تو زدم در تار عنکبوت جهانی. ناگهان که عکسهای تو از نرگس زار را دیدم کمپلت در یاد آن روز ها غرق شدم... نرگس زار .. خاییز ... تنگ تکاب ... مارون... و ... از تو ممنونم صادق.