«یاد برخی نفرات روشنم می دارد» این جمله را نیما گفت اما چه کسی آن را نمی گوید؟ و البته این برخی نفرات در زندگی هر کسی اندکند و حداکثر به عدد انگشتان دست . برای من اما یکی از آنها که یاد وی گرمی می بخشدم و همچنان بر پای می داردم دوست عزیز و همکارم در سایت تیوا «بامداد ممتازان » بوده و هست .
اوایل دی (همین ماه) بامداد به سربازی رفت برای من بامداد و سربازی اش شاید یک دوگا نگی است آن روز از خود پرسیدم که مگر می شود شمشیر در کف مسیح نهاد که نماد مهرورزی است یا تفنگ را در دستان بودایی گذاشت که در زیر درخت بودهی به روشنی رسیده است و خندیدم که این مسخ بر او کارساز نخواهد بود .
یکی دو سال پیش و بعد از شکست کاندیدامان در انتخابات مجلس (24 اسفند 86) و در اوایل 87 کم کم به این فکر افتادم که در دنیای مجازی، ارتباطی از نوع دیگر را تجربه کنم از این رو وبلاگ نوراندیش را برپا کردم شاید مهم ترین و شاید تنها فایده نوراندیش برای من آشنایی با دوستانی بود که یکی از آنها بامداد بود . از آن زمان تا اکنون راههای زیادی را با هم رفته ایم و تلاشهایی گسترده داشته ایم اما همه آن تلاشها ، بیهوده، در شکست خفته اند (و این اما ظاهر امر است) در تلاش اول که دوست خوب (صادق آصفی ) بانی آن بود وب نویسان به دنبال آن بودند که انجمن وب نویسان بهبهان را تشکیل دهند که ره به جایی نبرد البته من این انجمن را مناسب یک جامعه آزاد می دانم و اعتقاد دارم اکنون می باید به گونه ای دیگر و به راههایی دیگر اندیشه کنیم و خود را در دام نهادهای محدود کننده و قانونی (اما مخالف روح آزاد) گرفتار نسازیم .
تلاش دیگرمان معرفی یک روز به عنوان «روز بهبهان » بود که البته من آن را 6یا7 سال پیش در نشریه همدلی به عنوان یک پیشنهاد مطرح کرده بودم اما آن زمان ره به جایی نبرده بود اینبار اما همکاری شورا وشهرداری و وب نویسان همه امکانات شور و شعور را فراهم آورده بود اما نام«آریوبرزن» ( سردار بزرگ ایرانی) خاری شده بود در چشم همه آنانی که ایران باستان را دوست نمی دارند دبیرخانه همایش روز بهبهان نیز فعالیت خوبی داشت اما متاسفانه کار ما در دبیرخانه به یک مبارزه چندماهه شبیه تر بود تا به یک کوشش علمی برای برپایی یک همایش! در دبیرخانه با بامداد بیشتر آشنا شدم خلاق بود و ساعی و در انجام امور محوله سریع . تئوری و کار در او توامان بود این کار نیز سرانجامی نداشت مخالفان ایران باستان قویتر بودند و ابزار قانونی نیز در دستشان بود و قانون بار دیگر مقهورمان کرد . در همان روزهایی که پی جوی همایش بودیم ، من و بامداد به این فکر افتادیم که سایتی مشترک برای بیان اندیشه ی اندیشه ورزانی که از نزدیک می شناختیم راه اندازی کنیم نام تیوا را من پیشنهاد دادم چه تیوا پرنده ای بود سمبل آزادی و در لغت نیز به معنای جسارت داشتن برای سخن گفتن بود در سایت «تیوای بهبهان» به آنچه می خواستیم نرسیدیم تیوا شدن آسان نیست!
سامان بخشیدن به جلسات اصلاح طلبان حرکت دیگری بود که آن هم به جایی نرسید بیشترشان اصلاح طلب نبودند برخی به دنبال نان و برخی به دنبال نام با هم و با همه کورس بسته بودند اما آنچه که چون توپ صدا کرد و به تلویزیون و خبر شبکه یک نیز کشیده شد جشن نوروز ارگان 88بود که من البته در آن نقشی نداشتم ولی بامداد در کنار مهرشاد و سعید و دوستان تلاشها کرد و به آنها آفرین باید گفت اما باز گویی قانون با جشن و شور مردمان نیز در ستیز است و می باید این تلاش بزرگ ، آخرین بارشان باشد که نوروز بوی بوستان باستان می دهد .
اوج کار بامداد را و خستگی ناپذیری اش و خلاقیت هایش را اما در ستاد انتخاباتی اصلاح طلبان حامی مهندس میرحسین موسوی شاهد بودم آنجا که من و او کمیته تبلیغات را داشتیم آنجا نیز مثل همیشه من گرفتار کارهایم بودم و او بود که بی آرام در دنیای واقعی و مجازی برای ایجاد شور و هیجان تلاشها می کرد از ساختن کلیپ و نماهنگ و پخش آنها در ستاد تا چاپ انواع پوستر و ایجاد نمایشگاه عکس و تکثیر سی دی و خبر رسانی در سایت تیوا.
تلاش ما گسترده بود البته من و بامداد به همان اندازه که به آقای مسوی علاقه مند بودیم به آقای کروبی نیز علاقه داشتیم اما چون در آن زمان تیمی و گروهی و در قالب اصلاح طلبان عمل می کردیم به ستاد مهندس موسوی پیوسته بودیم در آنجا نیز برخلاف تصور و در میان بهت و حیرت مقهور شدیم. آن شب با فرزاد دوست عزیز وب نویس که در شیراز بود و در خبرگزاری ، تماس گرفتم او نیز تنها توانست این را بگوید که خوب شد که آقای خاتمی کاندیدا نشد وگرنه دیگر هیچ نداشتیم.
اینک که به این دو سال 87 و 88 فکر می کنم به خود می گویم این درست که به ظاهر شکست خوردیم در همه زمینه ها اما این ظاهر امر است :
در همایش «روز بهبهان» ما به دنبال زنده کردن «جام زندگی» بودیم آن تلاشها مقدمه نمایش یا تئاتر «جام زندگی» بود که دوست عزیزمان ساسان که همگام و همکار با دبیرخانه بود با تئاتر جام زندگی آن را زنده کرد .
وب نویسی نیز اگر انجمن آن پا نگرفت اما در این یکی دو سال جایگاه و پایگاه یافت که البته به خاطر این جایگاه و پایگاه نظارت بر آن نیز تشدید شد .
میر حسین نیز اگر رییس جمهور نشد چه باک؟که مطالبات اصلاح طلبان را که سالها بود به فراموشی سپرده شده بود دوباره از نو جان داد
. نوروز ارگان نیز به اطمینان به گونه ای دیگر «بازتولید» خواهد شد در اینجا خوب است که از همه دوستان بخواهیم که طرح ها و برنامه هاشان را برای نوروز امسال ارائه دهند طرح ها و برنامه هایی که بتواند بهانه های قانونی را نیز پوشش دهد .
درود بر کورش قناطیر بزرگ بامداد به سربازی رفت اما می دانم فعالیت های اجتماعی و تلاش های پر شورش آنجا نیز پادگان را از یک محیط صرف نظامی خارج خواهد کرد!و شاید مدت زمان سربازی اش را بیشتر!! نمی دانم..اما شاید نرسیدن به خواسته ها و حقوقمان بود که وب نویسان را بیش از پیش به هم نزدیک کرد.. شکست در انتخابات... انجمن وب نویسانی که به جایی نرسید و اما ما را با هم از نزدیک آشنا کرد و در آینده ای نه چندان دور شاهد به ثمر نشستن آن خواهیم بود و به زودی اخبار آن اطلاع رسانی خواهد شد.. نفت..این حدیث و درد مشترکی که به دنبال دریافت حق خود از آن بودیم و آن هم.. روز بهبهان و سنگینی صحبت هایی که از پی آن توسط قانون مداران شد و ایمان دارم شما و بامداد عزیز بیش از دیگران در این جریان درد کشیدید.. اما جشن نوروز ارگان بیش از دیگر مسائل درد آور است که صدا و سیمای ملی آن را در چندین بخش پخش می کند و به سنت دیرینه ی ایرانیان بها می دهد و اینجا شاهد بودیم زحمات چندین ماهه ی دوستان..مهرشاد..بامداد...مهدی و دیگران چه شد.. گرچه بهبهانی های حاضر قدرشناس تر بودند و قدر دانستند و ارج نهادند و حتم دارم امسال بیشتر از همیشه چشم انتظارند.. وب نویسی را با همه ی محدودیت هایی که داشته و دارد و فشارها و مشکلاتی که داشته و دارد اما سود بسیار زیادی برایم به همراه داشت.. آشنایی با شما که به حق نامتان را همواره به بزرگی یاد می کنم..بامداد عزیز که افتخار دوستی اش را مدیون دنیای مجازی ام.. پیمان همیشه بیدار و فرزاد و میلاد عزیز..استاد بهمن پور و میثم امانی عزیز و خانم سعادتی و مهرزاد بزرگوار.. بودا به سربازی رفت!
سلام. برای نوشته های مهندس قناطیر پیام گذاشتن سخت است . سیر تحولات یکی دوساله اخیر که در دنیای مجازی بر ایشان گذشته و نقطه اشتراک همه این اتفاقات با بامداد آنقدر دلنشین و کامل و جامع بود که برای کسی چون من که دورا دور بر خی از فعالیتهای این بزرگواران را درک کرده ام یاد آور خاطرات تلخ و شیرین این چند ساله بود. راهی که مهندس قناطیر و بامداد شروع آن بودند و جنبه عینی آن در نوروز ارگان و جام زندگی نمود پیدا کرد را امید به امتداد دارم. برای بامداد و همچنین نوراندیش ارزشمند شهرمان مهندس قناطیر سلامتی و موفقیت آرزومندم. البته در این بین نام صادق آصفی زینت بخش هر محفلی است که از وب نویسان بهبهانی یادی در آن میشود .
مهندس ممتازان را آنگونه که دیگران می شناسند نشناخته ام اما اول بار که برای من کامنت گذاشت و از من انتقاد کرد حرفش را به جان خریدم و عمل کردم اما او هیچوقت نخواست قبول کند که توصیه اش را عمل کرده ام و نقدش را نگاه خیر خواهانه دیده ام اگرچه هنوز هم معتقدم معرفی خود در وبلاگ یک حسن و یک امتیاز است که از این طریق دیگران شما را می شناسند ولی نقد ممتازان نقد یک آدم معمولی نبود نقد یک انسان روشنفکر و خلاق بود که عمل به آن احترام به قشر تحصیلکرده بود/ بعدها بسیار سعی کرد با گویش شیرین بهبهانی (همین جا بگویم تفاوت دارد با لهجه نه چندان شیرین بهبهانی!) مرا نصیحت کند که وارد رقابت های انتخاباتی نشوم اما تفاهم من با این انسان شریف و دوست داشتنی آنجا بود که هر ایده ای می دادم برایم کامنت می گذاشت که قبلا آن را مطرح کرده و برایم از موانعی که بر سر راهش ایجاد کرده اند می نوشت / هربار که پستی را در وبلاگ بهبهان آرامیس می گذاشت دنیایی از ایده و طرح نو را به روی من می گشود اما نمی دانم چه شد که وقتی بر حسب عادت سری به وبلاگش زدم نوشته بود دیگر در دنیای مجازی نخواهد نوشت! پست بامداد بی شباهت به شنیدن خودکشی صادق هدایت نبود، که علاقه مندانش را در بهت و حیرت فرو برد. هنوز هم نتوانسته ام دلیل این تصمیمش را بدانم اگرچه گهگاهی در بهبهان تیوا نوشت و در آخرین یاداشت خود با عنوان باران که می بارد تو می آیی جنجال زیادی به پا کرد اما نخواستم برایش پیامی بگذارم که دلگیرش بودم،دلگیرش بودم که چرا بی هوا ول کرد و رفت؟که چرا دیگر سراغی هم از ما نگرفت؟و ده ها چرای دیگر اما حقیقتش از همه بحث های او و دوست خوبش مهندس قناطیر لذت می برم/ از همشهری بودن با آنها احساس غرور می کنم و از دوستیشان مشعوف/ مهندس قناطیر انصافا قلم زیبایی دارد و تمثیل هایش قابل تعمق / او اصلاح طلبی از جنس باران است گوارا و شادی بخش/قناطیر غرور و تواضع را با هم دارد،مغرور است آنجا که باید باشد و متواضع است آنجا که لازم باشد/ اینجا و در غربت فقط به عشق دلسوزانی چون او و بودای تفنگ به دستمان! و نیز مهر بی پایان صادق همیشه همراه و مهربان و نیز نوشته های دلنشین مهندس پیمان و اخلاص استاد امانی و دیگر همشهریان خوب وب نویسم است که می نویسم و با شما بزرگواران همراه می شوم /برای بامداد نازنین آرزوی سلامتی و موفقیت دارم چشم به راهش هستیم که آن سفر کرده صد قافله دل همراه اوست
با سلام به خدمت دوستان عزیز آقا صادق آصفی و پیمان بزرگوار و آقای صدری عزیز و نیز سرکار خانم سعادتی از لطف همه شما بینهایت ممنونم از صادق عزیز ممنونم که حدیث مفصل نفت را که مدتها پیمان آن را به جد دنبال می کرد را دوباره یادآور شد در متن نوشته من متاسفانه موضوع شرکت نفت به کل فراموش شده بود شاید هنوز باید از پیمان بخواهیم مطالب بیشتری در این زمینه بنویسد واقعیت آنکه امروزه رابطه مطبوعات محلی و وبنوشته ها بیشتر شده و مطالب بهتر انعکاس می یابد فرزاد عزیز نیز مرا شرمنده معرفت خود نموده اند واقعیت آنکه من یقین دارم دوستی و اتحاد و هدف مشترک داشتن می تواند ما را در این عرصه موفق سازد در مورد تصمیم بامداد به تعطیلی وبلاگش واقعیت آنکه این مورد برای من هم بسیار عجیب بود اما مدتیست قول داده دوباره در وبلاگ سابقش بنویسد در مورد پیمان هر چه فکر کردم دیدم همان صفت همیشه بیداری که صادق برایش بکار می برد مناسب ترین است سرکار خانم سعادتی نیز این جمله را بسیار بجا بکار برده که« این تازه ابتدای ماجراست راهی دراز بیقین پیش روی همه ی ماست.»