كتاب دا مجموعه خاطرات سیده زهرا حسینی است كه به وقایع مربوط به اشغال خرمشهر می پردازد.
این كتاب مستند، از تاثیرگذارترین كتاب های دفاع مقدس در سال های اخیر است.
سیده زهرا حسینی به اتفاق خواهرش در روزهای اشغال در منطقه ماند تا به امدادگری و حمل و نقل مجروحان بپردازد.
این كتاب ضمن روایت زندگی شخصی خانم حسینی به مقاومت 33 روزه مردم خرمشهر می پردازد.
صفحه 407 کتاب دا:
اما خاطرات راوی وقایع این کتاب از رو در رو شدن با یک دکتر بهبهانی به نام دکتر سعادت در جای خود جالب و تاثیر گذار است:
آن شب یک اکیپ چهار پنج نفره پزشک هم از بهبهان آمدند . فردا صبح هم اسلجه به دست گرفتند و به خط رفتند . قبل از آمدنمان به مطب یک دکتر دارو ساز به اسم دکتر سعادت هم از بهبهان برای کمک آمده بود. او معمولا توی مطب میماند . فردی لاغر اندام و قد بلند بود که چشمانی تقریبا سبز رنگ و موهای فرفری داشت. موقع حرف زدن خیلی آرام صحبت میکرد. شدیدا اهل مقررات و انضباط بود. حتی لباس خوابش را هم آورده بود. شبها لباس کارش را در می آورد و لباس خواب می پوشید. موقع رسیدگی به مجروح انچنان آرام و ظریف کار انجام می داد که احساس می کردیم در مقابل او آدمهای خشن و بی دقتی هستیم. بچه ها می گفتند : معلومه توی خانواده مرفهی بزرگ شده که ای طوریه. هنوز سختی های اینجا رو ندیده . انفجارها که شدید بشه ، باید ببینیم چی کار میکنه . اون گروهی که روز اول مطب اومدن و از گروهک ها طرفداری میکردند ، با اینکه مثل دکتر سعادت شیک نبودند ، در رفتند . این با این کارهاش ببینیم چقدر دوام میاره. حتما اینم میره. هر چه میگذشت تعجبمان راجع به دکتر سعادت بیشتر میشد و او انقدر متواضع بود که اگر کسی نمیدانست فکر میکرد امداد گر است. کارش که تمام میشد توی یکی از اتاقهای خالی می رفت . در را می بست و دور از چشم همه به نماز و دعا می ایستاد . آن قدر زیبا دعا می خواند که ما با صدای پر سوز و گداز او پشت در اشک می ریختیم . حالتهای روحانی دکتر سعادت در همه ما تاثیر می گذاشت. من به این نتیجه رسیده بودم که آرامش دکتر در کارها و رفتارش در اثر همین دعاها و نمازهای با توجه اش است. آن وقت ما همه ظرافت ها و دقت هایش را به حساب مرفه بودنش می گذاشتیم . بر خلاف آقای نجار که از او حساب می بردیم و می ترسیدیم ، با دکتر سعادت خیلی راحت بودیم . او محترمانه با ما صبوری می کرد . همیشه به به چشم یک بزرگتر و فردی قابل اعتماد نگاه می کردیم. یادم می آید بعد از ظهر روزی که علی را به خاک سپردم وقتی مرا دید ، پرسید : کجایی خواهر حسینی ؟ از صبح تا حالا پیدات نیست . بغض کردم . اما سعی کردم اشکهایم نریزد . در حالی که صدایم می لرزید گفتم: مگه نمی دونید دیشب علی برادرم شهید شد، رفته بودم جنت آباد برای دفنش . چشمهایش پر از اشک و صورتش قرمز شد. نگاهش را پایین انداخت . وقتی گفتم علی هم مثل بابا من رو تنها گذاتشت و رفت ، یکهو بغضش ترکید و صدای گریه اش بلند شد. دستش را روی صورتش گذاشت و به طرف اتاق راه افتاد..................................
# نويسنده : دکتر کوچک ب |
زمان ارسال : 26/07/1388 - 23:49
من کتاب رو خوندم محشر بود در ذکر جزئیات وقایع امروز رفتم نمایشگاه کتاب تو سالن میرزا شوقی کتاب دا هم بود خوندنشو به همه توصیه میکنم قیمت کتاب 11000 تومانه.